تبليغاتX
An apple a day keeps Dr away

An apple a day keeps Dr away

سلام

تبلیغات و بازاریابی به طور قطع رکن مهم در تجارت امروز است که هرچه شیوه های آن مردم - پسند تر باشد ، موفقیت کالای مربوطه بالاتر می رود. اما به شرط و شروط

۳ عصر / یک روز گرم
[ شما با صدای ناهنجار زنگ منزل به خود می آیید در حالیکه منتظر کسی هم نیستید در حالیکه به دلیل زنگ  بی موقع نبض شقیقه تان می زند به سمت در باز کن می روید... ]
- شما :( با لحنی متعجب ) بله ؟

- او : ( با لحنی پر از عشوه و ادب ) وقت بخیر سرکار خانم .... محصول تر کیه ... پتو ....

[درست در اولین مکث او .... ]
- شما :( با حفظ خونسردی ) ممنون خانم .

بله بازریابی برای پتوی ترکیه !!! در هوای گرم در این ساعت می شود اسپم دم ِ در !

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:55  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

ابوالعلا چه می کنی ؟ هرچه کنی همان است که دیدی ! بکوب بکوب همان است که دیدی!

ابوالعلا چه می کنی ؟ هرچه کنی همان است که دیدی ! بکوب بکوب همان است که دیدی!

ابوالعلا چه می کنی ؟ هرچه کنی همان است که دیدی ! بکوب بکوب همان است که دیدی!

ابوالعلا چه می کنی ؟ هرچه کنی همان است که دیدی ! بکوب بکوب همان است که دیدی!

ابوالعلا چه می کنی ؟ هرچه کنی همان است که دیدی ! بکوب بکوب همان است که دیدی!

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:47  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

خوب یک هفته از همراهی شما بهره مند شدم به نشانه سپاس این هدیه تقدیم به شما

 

 

کامپیوتر از نامزدتان بهتر است چون :

 

* کامپیوتر ها را می توان بعد از استفاده خاموش کرد .

 

* آنها هرگز نمی گویند : " امشب سر درد دارم ، نمیشه بیای ! "

 

* آنها هر چیزی را که بخواهید به خاطر می سپارند و هرچیزی را که نخواهید فراموش می کنند.

 

* همیشه آماده اند که به حرف های شما گوش کنند.

 

* اگر روز تولدشان را فراموش کنید دلخور نمی شوند .

 

* با دوستان شما ، بد رفتاری نمی کنند.

 

* اگر با کامپیوتر دیگری وقت صرف کنید دلخور نمی شوند.

 

 نتیجه گیری منطقی بود ؟

استوارت و لیندا مک فارلین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:24  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

 سلام
امروز می خواستم مطلب دیگه ایی بنویسم اما ؛ رفتار من دوستی رو رنجوند و اون هم منو از نوشته هاش محروم کرد . من شاعر این شعر رو نمی شناسم ، شاید این کامل شعرش هم نباشه اما همش این تو ذهنمه در صدر "ذهنیات " امروز من


ای آفتاب تابان
از نور آفتاب بسی دلنوازتر
دست ظریف تو گلهای باغ را
زیور گرفته است  
با واژه محبت
 
این خشکزار خاطره  را

آباد می کنی

و
با سدی از سکوت
.....
با این سکوت سخت هراس انگیز
بیداد می کنی!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 17:24  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

نمایشگاه کتاب / دیروز / سالن ناشران داخلی
« کتابهای شعر فروغ رو از غرفه ها ریختند []جمع کردند! »

نمایشگاه کتاب/ امروز / سالن ناشران داخلی
تا چشم کار میکرد کتاب فروغ

ما کی میخوایم این لوس بازیهای نخ نما رو تموم کنیم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 18:19  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

نه ... تو رو خدا .... شما جای من ! وقتی استادتون با قاطعیت میگه :
«  روسیه هرگز به لهستان نتاخت ! »
باید چه کارش کرد ؟ نه ... تورو خدا ... شما جای من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 20:19  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

 

حالا که همه جا بوی کتاب نو پیچیده و  کاروان اینجا هم  به ایستگاه سوم رسیده . واقعیت اینه کامنت --- منو به فکر فرو برد .

حس من اینه که --- عزیز( کاش یه اسم بهتر انتخاب می کردی !!! ) خیلی بیشتر از خیلی تلخ ، با این موضوعات برخورد می کنه .

ببین دوست من ، مطالعه راه بی بدیل آموختن و یک فصل خطاب ِ  باید با کتاب اُخت شد. من حتی یه اپسیلون قبول ندارم رسانه های دیگر جای کتاب خوندن رو گرفته باشن شاهد ادعام کشورهای پیشرفته هستند.

با اینکه بانکهای اطلاعاتی سایبر اونها حرف نداره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه اما کتاب ، مجله و روزنامه جایگاه خودش رو داره .

منتها من قبلا هم گفتم بحث ذائقه مطرحه ِ !

آیا تنها موضوع مورد علاقه --- عزیز ما سیاست ِ که ممیزی شده ؟؟ اما من می بینم تو به شدت به ادبیات و واژه شناسی اهمیت میدی ( شاهد همین کامنت دونی ناقابل من بحث هایی که گاهی توش پیش میاد) خوب …. در جریان تازه های ادبیات تا چه حد هستی ؟ چند تا مجله ادبی سراغ داری ؟ یعنی صفحه ادبی هیچ روزنامه ایی تو رو جذب نکرده ؟

و اما سیاست ….

ببین رفیق عزیز ؛ جایی در دنیا نیست و نباید باشد که تو در اونجا نظارت و حساسیت دولت بر خط قرمزها را نبینی حالا … یه جا با پنبه سر می برن ( شایدم تیغ خیلی خیلی تیز که نرم می بره و خبر نمی شی تا فواره خون ببینی ! )  مثه کشورهای دموکرات ؛ یه جاهایی هم با یه کارد کند و زنگ زده می بُرَ ن مثه ممالکی نظیر ما !

به مسائل حساس و بودار اشاره کردی نمونه اش دیه زن و مرد و می دونیم که چه حساسیت هایی هست ولی تو که می خوای مقاله بنویسی اونم در چنین حوزه ایی دیگه قرار نیست بشینی تحقیق کتابخونه ایی انجام بدی باید  به قول معروف پاشنه گیوه رو وربکشی ، عصای آهنی و کوزه آب و چراغ بدست خودت بیفتی دنبال موضوع با موافق و مخالف و مخافقش !! صحبت کنی راهش اینه الباقی بهانه است !

می دونی ما انقدر افسرده و سیاست زده هستیم که روزنه ها رو گم کردیم ! ما انقدر گیج و گاگولیم  که فقط می خواهیم تو سیاست کلان نظرات ِ صائبمون رو به کرسی بنشونیم اما از سیاست در زندگی  فردی خودمون بی بهره ایم . سیاست فردی ، استراتژی فردی نداریم ! نمی تونیم راهای بیان رو پیدا کنیم که یکی از ساده ترین هاش  به در بگیم دیوار بشنوه است و  اینه که روزنامه مون رو می بندن ، اینه که کتابمون ممیزی میشه چون ما بلدیم منصفانه مستدل بدون جانبداری و غیر مستقیم نقد کنیم .

حافظه تاریخمون هم که الا ماشاالله است !! یهو دنبال یکی راه میفتیم و زیر علمش سینه می زنیم و یادمون میره که این ادم که حالا دموکرات شده و دم از لیبرالیسم می زنه زمانی سیخ تو جون مردم میکرد.

آیا ما ظرفیت آزادی داشتن رو از خودمون نشون دادیم ؟ آیا ما ظرفیت قلم آزاد ، رابطه آزاد ، سیاست آزاد ، پوشش آزاد  رو داریم ؟ بدون اینکه تو حریم هم بریم ؟ بدون اینکه احترام به هم رو مخدوش کنیم ؟

بحثم در مورد مطالعه است و نمی خوام ازش دور بشم ، آیا ما ظرفیت خوندن هر کتابی رو داریم ؟ ببینید این " ما " که در جملات منه یه لفظ " عام " که دقیقا قبل از هرکس شخص من رو در بر میگیره و بعد شامل دیگران میشه و قصد جسارت به کسی نیست.

و امابعد

  من و تویِ آدم بزرگ ، به هر حال کودکیی مون رو داشتیم من و تو حق نداریم حس خوب بچه رو مخدوش کنیم … منو حق نداریم نریم دنبال کتاب و مجله برا بچه مون من و تو حق نداریم جلو فرزندمون جلو عزیز زادمون بگیم وضع مملکت خرابه و حتی اگه واقعا به قول دوستی " محکوم به فنا باشیم " حق نداریم این ذهنیت رو جلو بچه ها به زبون بیاریم . می دونی این حرفها افت تحصیلی میاره ؟ می دونی این حرفها بی انگیزگی میاره ؟

منو تو حق نداریم افسانه پریان رو از بچه هامون بگیریم ، چون کتاب سیاسی ممیزی میشه !  من و تو حق نداریم …. راستی حرف افسانه پریان شد واقعا دیدی با چه ظرافتی حکمت رو پیچیده که برا حکومت جای حرف نمونده !؟

نه دوست من … باید با کتاب آشتی کرد …. کتاب مهم ِ …. باید ذانقه مون رو بشناسیم …. مثبت باشیم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:49  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

دوستی می گفت : تو مملکتی که در بهترین حالت تیراژ کتاب ۳۰۰۰ تا است ، آیا جوک نیست که نمایشگاه تا کنون  ۱میلیون بازدید کننده داشته ؟! خوب اومدن پیک نیک دیگه !

مجری تلویزیون می گه : چرا وزارت متبوع اقای صفار هرندی ، ارشاد ، اقدام به اخذ آمار سرانه مطالعه در ایران ، به طور دقیق ، نکرده ؟

و من .... خوب .... سوال منم اینه عسل خاله که شاید روزی صدای کتاب خوندنش در ۲سالگی رو اینجا بذارم ، چی شد که از ۵ سالگی فقط CD می بینه و از دوره مدرسه فقط کتاب درسی می خونه؟
اعتراف می کنم در این مورد دولت بی تقصیره

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 17:3  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

 

به پایان هفته ای میرسیم که مصادف با آغاز به کار نمایشگاه کتابِ ... واما

 

هدیه ام را پذیرا باشید

 

 

نامزدتان به کامپیوتر معتاد است اگر :

 

* دوست دارد درباره تمام بانکهای اطلاعاتی که تا کنون درست کرده با شما صحبت کند.

 

* روی اتوموبیلش نوشته شده : « کامپیوتر دیگر من یک لپ تاپ است .»

 

* روی دستش IBM  را خالکوبی کرده است.

 

* در کیفش تعداد زیادی CD وجود دارد ولی حتی یک رژ لب وجود ندارد.

 

* خودش را به اسم simon@morona.twite.com   معرفی کند.

 

* به 6 زبان کامپیوتری مسلط باشد ولی یک زبان خارجی بلد نباشد.

 

*شما را به خانه اش دعوت کند تا تجهیزات جدید کامپیوترش را به شما نشان دهد.

 

( متن از استوارت و لیندا مک فارلین )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 16:3  توسط شكوفه‌ي سيب  | 

سلام

 

فردا در ایران روز معلم است ؛ روز دوازدهم اردیبهست ماه... چه شعار بدانید و چه با من هم عقیده معلمان ردی ماندگار بر سرشت ما باقی می گذارند و خوشا آن معلم که نقشی خوش ، بر بوم روح ما می گذارد و می رود ... می رود ؟! نه ... می گذارد و می ماند تا همیشه ی ما !

 

یادش بخیر خانم اوهانجانیان مدیری که هرگز تا انتهای دوره لیسانس هم نظیرش را ندیدم ؛ ا ِلما جون یادش بخیر که چه بهایی به ما می دادی ، و با احترام گذاشتن به ما ، درس مودب بودن رو به ما میدادی. هنوز صورت شیرین و شادابت با اون لبهایی که دقیقا مثه غنچه رُز  بود و ازش دُ ر می ریخت یادمه .

یادمه وقتی با رئیس آموزش پرورش شهر – یادته اون موقع ها محافظ شخصی داشت ! – قرار تلفنی گذاشتی برا مصاحبه برای روزنامه دیواری و اونا چه آب و جارویی کرده بودن در حالیکه خیال نمی کردن دو تا دختر کوچولو میان  برا سوال پیچ « ایوان ِ مخوف »  و فقط مدیر مدبری مثه تو این ریسک  رو به جون خرید .

یادش بخیر روز جشن خداحافظی دبستان خودت تو کریدور خروجی به احترام عقیده ما ایستادی و شاگردهای مسلمونت رو از زیر قران رد کردی . اِلما جونم می دونی تو هیچ مقطعی دیگه کسی این کار رو برامون نکرد . اِ لما جون تو قبل خاتمی عالِـــــــــم و عا مِــــــــــل به گفتگوی ادیان و تمدن ها بودی . چقدر دلم تنگته هرجا هستی سلامت باشی.

 

خانم جمشیدی نازنینم یادش بخیر چه متعصبانه دوستت داشتیم و چه تلاشی می کردیم که همیشه ما از بچه های کلاس اول الف بهتر باشیم و الیته هم بودیم . چقدر دست های نرم و سفید و تپلیت رو دوست داشتم ملیح بود مثه اسمت !

 

خانم سماک گلم چه مهربون بودی یادته می گفتی : « سعی کنید دقیق رفتار کنید تا تابع ظلم نباشید » مریم جون این حرف برای بچه دوم دبستان شاید ثقیل باش ِ اما ما می فهمیدیم و کاری نمی کردیم که مستوجب توبیخ باشه . ولی مریم جون این روزا خیلی از ما ها ،  برا نکرده ها ، توبیخ می شیم !

 

اما ستاره درخشان معلم های من خانم صفورا فرحناک ... اوه صفورا جون تسلطت مهربونیت جذبه ات نفوذ کلامت ....

یادش بخیر همیشه اول مهر دم دفتر بودیم که یکی از درس ها رو با صفورا جون به ما بدن ! تو سه سال راهنمایی به ما ادبیات ، تاریخ ، جغرافیا رو درس دادی و در کنارش یادمون دادی یه دختر خانم چطور باید رفتار کنه ، یه دختر خانم نوجوون چه عطری باید بزنه ، چطور لباس بپوشه ، چطور بشینه .

کار گروهی رو با تو تجربه کردیم به عشق تو پایتخت ها رو از بر کردیم و چه حیف به افریقا رسیده بودیم که سال تموم شد .

تو ما رو کتابخوان کردی ؛ یادش بخیر با چه شوقی از روباه قصه اگزوپری می گفتی و با چه غروری برامون خیام می خوندی . اون سالها چقدر کتاب خوندیم . یادش بخیر وقتی آخر سال تو کلاس مهمونی خداحافظی گرفتیم و من یک گوشه از دلم همیشه تو کلاس روشن و آفتاب گیر موند.

 

هرچی عزت دیدیم و به دقت در دبستان و راهنمایی آموختیم ،  در اون دبیرستان هزار نفره با اون خانم مدیر و کادر معلمینش ،  خون بالا آوردیم !

 سرکار خانم مدیر که مخفف اسم کوچیک و فامیلیت می شه " اکی    مولی"  می دونی معلمت 5 دقیقه به تک زنگ اول با چهل دقیقه تاخیر میومد سر کلاس و می گفت این مدیر معرکه است ، هرچی دیر کنی چیزی نمی گه ! ولی مدیر مدرسه بنت الهدا برا 5 دقیقه باید بهش توصیح بدی !!!!

هـــــــــــــی   اکی مولی ... یادته اولیا باید تو آبدارخونه می دیدنت ! یادته تنها دغدغه ات اون مانتو مزخرف جلو بسته مدل آبستنی بود که باید می پوشیدیم و اینکه موهامون رو زیر مقنعه نبندیم و جورابمون حتما ضخیم باشه و تیره و اگه سفیده شلوار کاملا روش رو بگیره و مقنعه حتما چونه بند داشته باشه و حتما کش داشته باشه و بلند تا مچ دست باشه و هر روز تو و سه تا معاونت این ها رو چک می کردید! چه نفرت انگیز بود . ولی غافل بودی وقتی " پ... "  که شوهرش الان از سَـــــــر دُم داران !!! هستش برای امتحان جبر سال سوم  آمد تو کریدور بین سه تا کلاس ریاضی با اون صدای بید خورده فریاد کرد : « چرا  جا خوردین ؟ خانمها که همه لیسانس هاشون رو از کلاس خصوصی گرفتن »

اره  " اکی  مولی " تو هنرت داغون کردن مجموعه ای از بچه های ساعی بود همین . یادته با گستاخی به خانواده من گفتی : " شکوفه ... شکوفه سیب ... نمی شناسمش   " و به طعنه جواب شنیدی : " سرکار خانم این لوحی که از نماینده ولی فقیه در استان سر میز شماست  ، برا مقاله این همین ِ که نمی شناسیدش " و بعد تو رو در بهت ترک کردن و تو هنوز گیج بودی که اِ اِ اِ ....

بهترین سال دبیرستان سال آخر بود که من  نه فقط از ریاضی به تجربی،  نه فقط دبیرستان ، که شهر محل تحصیلم رو عوض کردم ... عوض کردم تا یادم بره چطور معلم می تونه شاگرد مطرح شهر رو تا آخرین حد ذلت پایین بیاره و عوض کردم تا یادم بـیــــــــــــــــــــاد که میشه با معلم دوست بود ، بهش اعتماد کرد ، ازش آموخت ، با شوق به مدرسه رفت و نشاط آموختن رو مزه مزه کرد.

 

 سرکار خانم ساده ، شهلای مهربانم  تو هم به خوبی و حوصله ، شیمی معدنی و آلی یادم دادی و هم تو یادم دادی که "خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی "

بزرگواری و تعهد یادم دادی  ! وقتی شاهینت پر کشید انقدر اشک ریختی که چشم های نازت عینکی شد اما ما رو خبر کردی گفتی آخه این بچه ها کنکور دارن ویلوون این معلم اوون معلم میشن ، آتش اندوه به وضوح خاکسترت کرده بود ولی ما رو رها نکردی .

شهلا جون این درک و تعهدت ِ  که یادم مونده ، اینه که به درد زندگیم می خوره بیش از تمام واکنش های شیمیایی. زنده باشی نازنینم.

 

اوه .... تمام مدرسه بر کاکل صدفی خانم نجفی دوست داشتنی می چرخید  ، بازمانده دوران اقتدار و احترام یک ناظم تمام عیار  و دقیق  .  خانم نجفی گل زنده باشی الهی ! یادمه با چه مهربونی به خانواده ام گفتی : « اجازه بدید طول هفته پیش من باشه می دونم این ته تغاری نازدونه است بگذارید باشه که هی تو جاده نره نیاد .... »  من که بمون نبودم راستش نیازی نبود و لی .... ولی این گفتن شما برا مو ن دنیایی بود و گویای مهر و کمال و توجه .

 

یادش بخیر آقای باقری دبیر فیزیک  چه تدریس معرکه ایی داشت و اون کوییز های وحشتناک هر جلسه اش !!       یادش بخیر درس که تموم می شد و وقت حل تمرین ها کلاس اقای باقری مشخص بود ، کلاسی  که هراز گاه توپ خنده ازش شلیک میشد .

یادته به دختر "س..... " که پدرش اون موقع معمم نامی هم بود می گفتی « پدر سوخته » و می خندیدی و می گفتی : « دل می خواد به دختر آ*خوند  بگی پدر سوخته !! » یادته وقتی شکل های فیزیک رو خودت اونم با حوصله و مداد رنگی تو دفترم می کشیدی چه حسدی تو چشم بقیه و چه شیطنتی تو نگاهت بود و بعد می گفتی : " این آخریه ،   بعدم عین دختر منه – من و دخملیت هم اسم بودیم -  قرار نیست من برا بقیه ام شکل بکشم ."

یادته یه روز امتحانت اشکم رو در آورد  و من تا ساعت کلاس بعدی هم اشک می ریختم  ! تو از کلاس بغلی اومدی گفتی این اشک ها تموم نشد !؟ آبروی منو جلو این حسن شعاعی بردی حالا می گه من جانیم !!!!! و من خندیدیم .البته تو نمی دونستی که عمق فاجعه کجاست که اشک من بند نمیاد ... تو دلسوزانه تشر زدی : « آخه  تو که  انقدر مسلط به فهم این مطلبی حواست کجاست که امتحانت رو خراب کردی .... »  و تو نمی دونستی که شاگردتت چه هراسی داره از امتحان .... یادگار دبیرستان اکی مولی حتی تو دانشکده هم برا استادام سوال بود. سال که تموم شد گفتی : « بچه ها می دونم چه فشاری برا کنکور رو تک تک شما هاست اگه باهم می خندیدیم برا این بود که گاهی کمی این تنش ها ازتون دور بشه . »  امیدوارم هنوز لبت خندون باشه آقای علی باقری.

 

طعم لذت بخش ریاضیات بود و آقای خوش اخلاق ، اون هیبت بزرگش کوه مهربونی بود و چه ساده و دقیق درس میداد.

 

تک تک معلم های سال چهارمم محشر بودند و من فرصت کردم حداقل بخشی از ذهنم رو نجات بدم و دوباره درک کنم معلم رو میشه دوست داشت .

 

یادش بخیر دکتر سماک که نه فقط درس تخصصی اش که تحلیل های اجتماعی اش ارزنده بود و سازنده چیزی که امروز بیشتر از دانستن ویژگی Lolium multiflorum Lam  بکارم میاد.

 

دکتر رمضانی گل،  که بازنشسته دوره شکوه ارتش هم بود با درجه سرتیپی و چه نمکی وقتی بعضی مباحث دامپروری رو توضیح میداد می گفت : «...... در اسب و گاو  و دختر و پسر من – با شما ها کاری ندارم ها ---  ..... »

یادش بخیر می گفت  : « گاو بخرید با نژاد عالی بعد 6 ماه ایران هستید 6 ماه اروپا عــــــــــــالــــــــــــــــــی » و چه بامزه بود این اصطلاح !

 

دوازدهم اردیبهشت روز سپاس از همه انانی است که بر گردن من حق دارند خانم وصالی که مرا به دنده و فرمان آشتی داد ، رباب جون که با حوصله از من شناگر ساخت ، آمنه که با صبری مثال زدنی تا کمر بند سیاه کنارم ماند ، عمو مسعود که با حوصله نقاشی یادم داد ، خاله پری که یادم داد با نخ های رنگی نقاشی بدوزم ! مهندس شفیعی که تمام رموز یک کشت بساک موفق را به من آموخت . مهندس جعفری که خارج از چارت تدریس کمکم کرد نسبت به حشرات  و تشریح  اونها شناخت پیدا کنم .

و خیلی های دیگر ....

 

معلمی .... معلمی دشوار است ...  معلمی سهل و ممتنع است ..... معلمی عشق است ... معلمی حساس است .

کاش معلمان خودشان را دریابند ... کاش انها که می باید ، معلمان را دریابند.

یکی معروف می شود و  می شود دکتر حسابی ! اما آنها که نام بردم هریک ، حسابی بودند ، معلم حسابی های گمنام من !

 

هیچ می دانید شما که همراهیم می کنید در این پست ها ی تاق و جفت ِ کج و کوله شکوفه ، شما هم حق معلمی بر گردنم دارید. این روز بر شما هم مبارک .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 12:30  توسط شكوفه‌ي سيب  |