تبليغاتX
An apple a day keeps the Dr away
سلام 

در خبرها بود که آقای علیرضا علی احمدی با اخذ رای اعتماد وزیر جدید آموزش و پرورش شد .

آقای علی احمدی مبارک ! شما که شم خوبتان در عرصه پیام نور به خوبی  نشان دادید اما می دانید اینجا که آمده اید خیلی با یک موسسه انتفاعی فرق دارد !

آقای علی احمدی ، ایران " تهران تا کرج " نیست !

آقای علی احمدی ، زیر بنای آموزش پرورش ما در بسیاری از شهرهای به ظاهر سبز و مرفه بسیار لرزان است !

آقای علی احمدی می دانم که می دانید ولی بیایید با هم مرور کنیم :

اصل سوم قانون اساسی :

دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم ، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد :

1-...

2- ...

3- آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه ، در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالی .

4-..

...

16-..

 

آقای وزیر وزارتتان مبارک ، شما در کابینه ایی هستید که رئیسش به پشتیبانی امثال شما ، در پیشگاه ملت به کتاب آسمانی برای تحقق قانون اساسی سوگند یاد کرده !

اندیشیدن به این مسئولیت مو به تن راست می کند !

آقای وزیر ، با شمایم آقای دکتر علی احمدی عزیز ، راه آبادانی ایران از دروازه وزارت شما می گذرد ،  آیا برای خدمت به  فرزندان این آب و خاک  که همانا خدمت به تک تک امور و لحظات و زندگی و وجود و موجودیت ایرانی است آماده اید ؟

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 21:40  | 

سلام 

هیچ دقت کرده اید وقتی به انسان های دوران پیشین ،به قرنها پیش ، اشاره می کنیم با دل خجستگی زاید الوصفی ، آنها را بدوی می نامیم ؟

ما اهرام مصر را می بینیم و خیال می کنیم عده کثیری از بردگان ، خاک را آب زده اند گل شده است ... گل را قالب زدند خشت شده است ... بعد با مشقتی مورچه وار اهرام را ساختند که از باد و باران نیابد گزند!

ما با اعتماد به نفسی شایان، نگاره های روی سنگها و غار ها را می بینیم و  گلویی صاف می کنیم و فرمایش می فرمایین که :  این انسان های اولیه ، با این نگاره های ابتدایی روزگار شان را ثبت می کردند و  تعجب می کنیم چون :

اِ اِ نقاشی بلد بودند ؟!

اِ اِ چه نقاشی بچگانه ایی ؟!

اِ اِ روی صخره نقاشی کردند؟!

و....

 

اما چرا فکر نمی کنیم این سنگ نگاره ها یادگار دورانی است که در نقاشی، به فرمول  ترکیب رنگی  با حد پایداری آنچنانی که حتی در شرایط نابهنجار محیط بیرون هم دوام می اورد  ، دست یافته بودند  درحالیکه ما ، که با این همه ادعا ، آنها را بدوی می خوانیم ایا می توانیم یک نقاشی را برای هفته ایی در معرض افتاب و باران بگذاریم به قسمی که آسیبی نبیند ؟

آیا این جانوران و ادمیان که به هیئت و هیبت ویژه ایی حک شده اند قرابتی با سبکهای مدرن نقاشی ندارند ؟

آیا واقعا می دانیم که این تخته سنگ رها شده در بیابان ، از ابتدا یک تخته سنگ بوده یا بخشی از یک بنا یا ...

 

زمان بعدی نسبی است پس از کجا ما انقدر خوب جای اینده و گذشته را می دانیم؟ ! شاید این فکر که ، ما اوج شکوفایی هستیم ، پنداری اشتباه باشد و ما در سیری قهقرایی به سر می بریم ... به قول معروف  " آیا من پروانه ایی هستم که خواب ادم شدن می بینم  یا انسانی که خواب پروانه شدن دیده است ؟؟؟"

 

این واژه " انسان بدوی " کمی ازار دهنده نیست؟!

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | دوشنبه 29 بهمن1386 ساعت 20:26  | 

سلام

یکبار عزیزی گفت :

«هر روز ، روزتوست ؛ روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر بدهی !

تاریخ تولد فقط وسیله ایی است که فراموش نکنی آمدنت را !

هر روز ... روز تولد توست .... روز من ، روز ما !

اگر بر این باور باشی که با    " آغاز طلوعی دوباره  " ،    این تویی که روز را برای خویشتن خویش شروع می کنی  آن روز ، روز توست ؛ روزی که تو گرداننده آن باشی ! »

 

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 3:8  | 

سلام

 

آیا کسی یافت می شود که بتواند نقش عمیق یک /مربی /آموزگار/ معلم / مدرس / استاد را در شکل دهی خمیر استعداد ها انکار کند ؟

گمان نمی کنم ! ولی در عمل ... چه آسان می گیریم گزینش مربی را ! در سیستم دانشگاهی که رتبه های متوسط روبه پایین راهی دبیری می شوند !

و ما خیانت به نسل هامان را به همین سادگی انجام می دهیم !! در نظام صد انتخابی برای راهیابی به دانشگاه این یعنی هر وا مانده و جا مانده را از دکتری و مهندسی در آن هی..... ته ته ها برای مدرس شدن انتخاب کنیم !

چرا ، به راستی چرا کم مایه ها بشوند کسی که قرار است فردا شالوده ذهنی و علمی و تربیتی فرزندانمان را شکل دهند ؟!

اما دامنه خیانت گسترش می یابد به کجا ؟ به آنجا که قرار است در 4-5 سال از این دوستان بی هدف که الهی به امید تو امده اند معلمی ، معلم بسازند ؛ جایی که دروسی کم ارتباط با رئوس مدارس را به خوردشان می دهند،  مدرسینشان اغلب درجه چندمی اند و خلاصه که بساطی است یعنی نه تنها در انها ایجاد علاقه و انگیزه نمیشود بلکه گاه خاک مرده هم بر  آن ته علاقه و تعلق خاطر می پاشند !

از مصائب استخدام و گزینش و  آیابشود ، آیا نشود ها نمی گویم که مبتلا به همه رشته هاست و در نهایت ...این دانشجوی خسته ی کم سالِ دیروز ، یکباره می شود دبیر دانش آموزان شاداب و پر انرژی و شیطانی که گاه با هم چیزی بین هشت تا چهار سال فاصله سنی دارند !!

ان یکی بازیگوش ، این یکی خسته و مغرور  ، که  خواه ناخواه مقهور جوانتر می شود و ناخواسته با راهنمایی که نه چاه نمایی همکاران باسابقه !! مزرعه ایی از ناسپاسی شاگرد جماعت در دلش می روید و .... ادامه اش حدیث تکراری است که هر خواننده احتمالی قصه ها از آن دارد !

این یکی از هزار مرض گریبان گیر سیستم آموزش ما است  اما بلای دیگر " مرعوب شهرت " بودن ما است !

این یکی در مراتب تحصیلات تکمیلی نمودی بیشتر دارد ! اسیر اسم می شویم و دیگر هذا مسجد هذا منبر !

جالب ترین نمونه  ترم گذشته بود واحدی داشتیم  که نزد اهل فن موسوم است بنام فوتو ژورنالیسم  نام مدرس بهمن جلالی  !

آن روزها استاد نمایشگاهی در اسپانیا داشت خلاصه به قول معروف دهان ها پُر و خالی می شد با نام استاد ... مصاحبه های استاد .... حریصانه گوشه چشمی از کار استاد که در رسانه ها نشان داده می شد را دنبال می کردیم و می بلعیدیم و مشتاق حضور او پس بازگشت بودیم ، نفس ها در سینه حبس بود و چشم دوخته به دهان استاد ، اما.....

آخر ترم چشممان سفید شد ... انچه داشتیم در حد چند خط توضیح اتاق تاریک بود ، تعدادی فیلم نفتالین خورده دیده بودیم  به اضافه مقادیر متنابهی بحث های فرعی خارج از کلاس که آمیخته به لودگی هم بود!!

به همین راحتی .... غرض این نیست که کسی زیر سوال برود ، مهارت استاد البته که جای تردید ندارد اما او یک عکاس است نه یک مدرس !

قرار نیست هر فوتبالیست محشری مربی قابلی هم باشد ! سر آلکس فرگوسن مربی  بی بدلیلی است بی انکه سابقه بازیگری اش چنگی به دل بزند !

لوتر ماتیوس ستاره دورانش بود اما مربی گری اش  ... !!! هر کچلی که قلندر نیست ، هست ؟!  اگر هرجا مرعوب اسم می شویم و اصل را می بازیم ، در امر  تعلیم  و آموزش باریک بینانه تر عمل کنیم !

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | شنبه 27 بهمن1386 ساعت 2:3  | 

سلام

آخر هفته زمانی برای استراحت است پس حرف های جدی را می گذاریم برای طول هفته

سوسک حمام می تواند ۹ روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد

حلزون می تواند ۳ سال بخوابد

پروانه ها با پاهایشان می چشند

گربه ها می توانند بیش از ۱۰۰ صدا  با حنجره خود تولید کنند و سگها کمتر از ۱۰ تا !

تمام خرس های قطبی چپ دست هستند.

فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 19:19  | 

سلام

از اجزای جدا نشدنی زندگی بروز مواردی است که آن را مسئله ، گرفتاری ، مورد ، مانع می نامیم مسئله همیشه هست و مواجهه با آن گریز و گزیر ناپذیر است اما چگونه با آن برخورد می کنیم ؟

تمام ظرافت قضیه در چگونگی این برخورد نهفته است و اینجاست که در مسیر زندگی ، بین زندگان فاصله می افتد . وقتی مسئله ایی رخ می نماید :

من ،پشت مسئله موضع می گیرم و تکان نمی خورم !

من ، من اساسا کلی ژست می گیرم و کلی یه مسئله می نازم شاید ...کمی هم هارت و پورت کنم تا حسابی مهم جلوه کنم !

من ، من دنیایم به آخر رسیده آه .... به کجای این شب تیره بیاویزم ردای کهنه خود را !

من ، من رویم را می کنم آن طرف .... ااااا  چه پرنده ایی !

من ، اوه.... من مسئله دارم ، مسئله که مرا ندارد میزنیم  به دل ماجرا هرچه باداباد !

من ، من الان باید ببینم پیرامون این مورد چه اطلاعاتی دارم چه اطلاعاتی نیاز دارم حالا بهتر شد!

....

"من " یاد شده می تواند من یک تاجر / من یک ادم معمولی / من یک سیاستمدار / من یک استاد دانشگاه / من یک مدیر / من یک وزیر / من یک بازاری /من یک ورزشکار باشد   و

مسئله می تواند سقوط سهام / ظرفی نشسته /خبری لو رفته /متنی ترجمه نشده/جلسه ایی نافرجام/ تنظیم تفاهم نامه / تورم / رکورد تازه و یا حتی پستی جدید برای وبلاگ باشد.

چیستی  و حجم مسئله معیار اهمیت و قیاس نیست ، آنچه اهمیت دارد مواجهه با آن است . گاه خود واژه "مسئله"پیامهایی فلج کننده به ذهن مخابره می کند که حاصلی جز سلب قدرت عمل ندارد در حالیکه هر مسئله صرفا یک موقعیت است که تا با آن مواجه نشوی معلوم نمی شود برایمان فرصتی به ارمغان آورده یا محدودیتی ایجاد کرده است ! حرکت اول خروج از این ابهام هراس انگیز است !

بین هر مسئله و برخوردی که با آن خواهیم کرد پرده ایی مه آلود آویخته است از این مه باید گذشت 

به امتحانش می ارزد که گفته اند :

بیا که وضع جهان را چنانکه من دیدم        گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری !

به هرحال همیشه پشت مه آبشاری از نور است... 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 15:40  | 

 

سلام

استاد همیشه می گفت تکنیک خبر نویسی در رسانه ها ( به قول اهل فن مدیا ها ! ) مختلف متفاوت است و گاه در صدا و سیما این نکته نادیده گرفته می شود  به ویژه "تایمینگ خبر " که وضع تنظیمش گاه اشک به چشم میاره !!

اخبار ساعت ۲ را نگاه می کردم با گزارش جلسه رسیدگی به بودجه شروع شد و .... برای رفع کسالت شبکه را عوض کردم گویا سریال روزگار قریب بود درست آن صحنه ایی که پاسبان سوت می زند و با گشوده شدن درها جماعت هجوم می برند سمت ماشین دودی !!

چقدر این صحنه آشناست ! ما هنوز هم که هنوزه به همین سبک از مترو استفاده  می کنیم !! حالا اگر مترو دود نمی کند مشکل خودش است ما که همان جماعت، با خلق دوره ماشین دودی هستیم!

جمعیت سلانه سلانه و خرمان در کریدور ، در راه پله ، روی سکو حرکت می کند اما درست در لحظه سوار شدن به مترو درست در این صدم صفر ثانیه  از زمان - ولو در ایستگاه مبدا که قطار کاملا خالی است - با هجومی هراس انگیز و روحی سامورایی و گاه گلادیاتوری سوار می شوند !!

واقعا این همه هیجان و استرس بیهوده برای چیست ؟! نمی شود با اندکی زودتر حرکت کردن به سلسله اعصاب خودمان بیشتر رحم کنیم ؟ نمی دانم اما گویا این خلق ما " نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود ".

یک سوال ... آیا من اشتباه می کنم یا معمولا باید اینگونه باشد که همیشه به موازات تونل اصلی یک طول ثانوی هم برای امداد رسانی و مواقع فوق العاده باید احداث شود ؟ امممم اگر باید باشد و هست یعنی من ندیده ام ؟؟اگر باید باشد و نیست  ؟؟؟!!!

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 15:4  | 

سلام

از قدیم گفته اند چون عشق حرم باشد سهل است بیابان ها ! فعلا که شوق آموختن تازه ها مارا نشاند به محضر استادی که مشق اولش این بود : " وبلاگ نویسی را تمرین کنید ". من هم بعد عمری وبلاگ خوانی و گریز از وبلاگ نویسی در محضر شما و استاد در حال مشق کردن هستم.

نمی دانم چرا وبلاگ نویسی برایم جذاب نبود شاید چون همیشه دفتری بوده برای روز نوشته هایم و شاید همیشه موهبت عزیزان همدلم هست برای شنفتن ناگفته هایم و  نیازی به یک چاه مجازی پیدا نشد !  گاه هم اگر حرف و حدیثی برای گفتن بود به فراخور در جایش مطرح شد و گذرم به دنیای سایبر نیفتاد  اگرچه خودم به شدت خوره خواندم چه سایبر چه غیر سایبر .

بزرگترین لذتم آموختن است ... آموختن به من حس بودن ، حس نو شدن ، حس  شور انگیز روییدن و بالیدن می دهد برای همین شدم شکوفه سیب !

راستش شکوفه سیب یک سیب بالقوه است سیبی که هنوز راهی تازه و شگفت و پر تکاپو دارد تا "سیب "شدن  ولی این سوال هم ذهنم را قلقلک می دهد که شکوفه بودن بهتر است یا سیب بودن ؟!

این هدیه هم به رسم ادب و احترام تقدیم به خوانندگان احتمالی 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 18:17  |