تبليغاتX
An apple a day keeps the Dr away
سلام

معجزه همیشه اتفاق می افتد اگر منتظرش باشی و معجزه ابدا چیز پیچیده ای نیست! گاه یک Msgتبلیغاتی هم گره گشا است !

 

پیام بسیار ویژه :

سپهر عزیز ،  داستان کاکلی را می دانی ؟ کاکلی، مثل تو، در فرهنگ بومی ما ، مژده بهار است  تولدت مبارک !

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 12:35  | 

سلام

چهار شنبه سوری و رسم خوبِ قاشق زنی
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ فال گوش موندن
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ بو دادن غلات
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ آینه و شونه خریدن
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ بوته آتیش زدن
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ نوروز خونی
و......
چهارشنبه سوری و رسم خوبِ کوزه شکستن
تتتتتتتقققققققخخخخخخخخخ
غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه
غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه

غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه
غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه

غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه
غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه

غم ها برهِ تو کوزه ، کوزه برهِ تو کوچه

خدایا زردی دونه دونه غصه دوستام رو -هر کجا که هستن یادم بکنن یا نه- ببر و به جاش سرخی شادابی و سلامت رو براشون بیار!

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 12:5  | 

سلام

آگاهان راز شگفت خلقت می گویند :
حیات ، بعد از پیدایش کره زمین" بیگ بنگ Big Bang " ابتدا از مواد غیر زنده تکامل یافت . دانشمندان بر این باورند که چنین امری به دلیل تغییر شرایط محیطی ، بزودی ، ناممکن شد .
پس :
اول نه مرغ بود نه تخم مرغ ... یک سلول ... که با ردیف بندی تصادفی DNA شد کرم خاکی کوچولو، شکوفه سیب ، دانه گندم ، شاه کولی ، قو ، من و ... تو !
داروین حق داشت که رو لاک پشت کنار استخر دانشکده دست کشید و گفت : باور کنند یا نه ،من و تو یکی هستیم!

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 10:24  | 

سلام

 

در میدان ورودی شهری نصب شده بود :" همدردی با مادر داغدیده "

چشمم تیز شد ؛

به مناسبت شهادت حضرت محسن مجلس عزاداری از 23 اسفند به مدت 3 شب در....

چشمم شد بابا قوری !!!

 

در یکی از گذر های پُر بیا و برو نصب شده بود " وداع با ماه صفر "  

 

خدای من ،  تا کی می خواهیم جلوه های دین اسلام را برای نورانیت جیبمان ، تاریک کنیم ! عزیزان ، مداحان ، مرثیه خوانها دست از سر محترمین دین بکشید ! بگذارید این ته ایمان باقی در قلب مردم پا برجا بماند !

 سر جد اطهرتان مارا بر اسلام خانوادگی مان واگذارید خودمان می دانیم و نکیر و منکرمان ، پیامبر مژده می داد بر حلول ماه ربیع ، شما ولمان کنید !

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 14:47  | 

سلام

اولین روز آخرین هفته سال ویا آخرین شنبه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش را می گذرانیم.

روزهای آخر سال  حال و هوای خاصی دارند نه منظورم خرید و نظافت و حتی انتخابات دیروز نیست یک چیزی ... یک اتفاقی در سویدای دلمان می افتد که تا ساعتی پس از سال تحویل ادامه دارد .

 

راستی  ستون های 50 سال پیش در چنین روزی ، سی سال پیش در چنین روزی ... را بخاطر دارید ؟

این ستون ها یکجوری پز قدمت آن نشریه هم هست ! بلاگ ما که قدمتی ندارد ولی این خوب ، دل که داریم و البته مایه رو !!! حالا من یادم نیست دوره چهاردهم مجلس چه سالی بود اصلا دلمم هم نخواست سرچ کنم(عطف به دل و ... ! ) ولیکن همکار !! غیر سایبر مان مرحوم اشرف الدین حسینی "نسیم شمال "راجع به وکلای دوره چهاردهم سروده است که :

 


ادامه مطلب
+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | شنبه 25 اسفند1386 ساعت 9:42  | 

سلام

یه داستان دیگه با ترجمه سپهر عزیز با هم بخونیم :

زن، در سالن انتظار فرودگاه ايستاده بود، هنوز زمان زيادي تا پرواز هواپيما باقي مانده بود. از مغازه‌ي داخل فرودگاه يك كتاب و يك بسته بيسكويت خريد و سپس روي يكي از صندلي‌ها نشست و به خواندن كتاب پرداخت. غرق در مطالعه‌ي كتاب شده بود اما با اين حال متوجه اين بود كه مردي كه بر روي صندلي كناري نشسته است هر از گاهي يكي از بيسكويت‌هايي را كه بينشان قرار داشت برمي‌دارد. از يك طرف به خواندن كتاب و خوردن بيسكويت مشغول بود و از طرف ديگر چشم به ساعت داشت و اين در حالي بود كه دزد بيسكويت‌ها داشت آن‌ها را تمام مي‌كرد! عصبي شده بود. با خود فكر كرد:

ـــ اگر يك انسان متمدن نبودم با مشت پاي چشم اين مردك رو سياه مي‌كردم.

هر بار كه دست خود را به سمت بيسكويت‌ها مي‌برد مرد نيز دست به‌سوي آن‌ها دراز مي‌كرد. آخر سر وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي ماند با خود گفت:

ـــ ببيننم حالا مي‌خواد چيكار كنه؟

مرد، در حالي كه لبخندي عصبي بر لب داشت آخرين بيسكويت را نصف كرد. همينطور كه يك تكه از آن را بر دهان مي‌گذاشت تكه‌ي ديگر را به زن داد. زن در حالي كه با خشم بيسكويت را از دست مرد مي‌گرفت گفت:

ـــ خداي من! چه انسان گستاخ و بي‌ادبي! حتي يك كلمه تشكر هم نمي‌كنه!

به‌خاطر نمي‌آورد در طول زندگي خود تا اين حد عصباني شده باشد.

بلندگوي داخل سالن نزديك شدن زمان پرواز هواپيما را اعلام كرد. زن نفسي از سر راحتي كشيد، وسايل خود را برداشت و بدون آن كه نگاهي به صورت دزد بيسكويت‌ها بياندازد به طرف در خروجي به راه افتاد.

سوار هواپيما شد، روي صندلي نشست و وقتي كيف خود را براي برداشتن كتاب باز كرد از شدت تعجب بي‌حركت ماند! يك بسته بيسكويت در داخل كيفش و درست در برابر چشمانش قرار داشت:

ـــ اگر اين‌ها بيسكويت‌هاي من هستن پس اون يكي‌ها مال اون مرد بودن... و اون آدم دونه دونه بيسكويت‌هاش رو با من تقسيم كرد.

به شدت غمگين شده بود و مي‌دانست كه براي معذرت خواهي خيلي دير شده است.

دزد گستاخ بي‌ادب بيسكويت‌ها در واقع خودش بود.

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | جمعه 24 اسفند1386 ساعت 6:55  | 

سلام

 

 خوب ... راستش برای امروز می خواستم مطلب دیگه ایی بذارم- آخه این آخر هفته خدا به دور متفاوته دیگه -  اما دیدم نه... اینجا از ابتدا قرار این بوده که مطلب جدی ولو در قالب های گوناگون باشه برا طول هفته ، حالا بیاید با هم یه تست رو امتحان کنیم :

 

الف* رنگ دریا رو چگونه توصیف می کنید ؟

آبی تیره  ، صاف ، سبز ، کثیف و تیره

 

ب*ترجیح می دهید در کدام قسمت کوهستان باشید؟

 

پ* چه شکل هندسی را دوست دارید ؟

دایره ، مربع ، مثلث

 

ت* ترجیح می دهید اندازه شکل هندسی که انتخاب کرده اید ، به چه صورت باشد ؟

 

ث* این شکل از چه ماده ایی ساخته شده باشد ؟

چوب ، شیشه ، الماس ، فلـــــــــــز

 

ج* اسب در ذهن شما چه رنگی است ؟

قهوه ایی ، سیاه ، سفید

 

چ* تنهایی در یک راهرو طولانی راه می روید و دو ، در می بینید . یکی از آنها در 5 متری سمت چپ شماست و دیگری در انتهای راهرو قرار دارد . یک کلید هم درست جلوی پای شما روی زمین است . آیا انرا بر می دارید ؟

 

ح* طوفان در راه است . برای فرار از عواقب آن کدام را بر می گزینید ؟

یک اسب ، یک خانه

 

خ* این رنگها را به ترتیب علاقه مرتب کنید:

قرمز ، آبی ، سبز ، سیاه ، سفید

 

 

توجه :

کلید پاسخها در ادامه مطلب درج شده است ! 

 

برای پاسخ دادن به اینگونه از سوالات باید سریع عمل کرد  ، این شطرنج نیست !

 

کلیت ماجرا جنبه تفریح دارد والا آدمی پیچیده تر از این حرف هاست .

 

در راستای شفاف سازی خودمان هم جواب می دهیم .

 

حالا ما را هم در جریان روحیه خودتان بگذارید راه دوری نمی رود ها !

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 9:22  | 

سلام

دوست ندارم اینجا تریبونی باشد برای غر زدن ، وقتی پست صبح را گذاشتم خودم از این همه گله گذاری ناراحت بودم اما واقعا ذهنم یارا نداشت ولی....

دیروز همین حدود برای مهمانی یکروزه از منزل خارج شدم و بنا به عادت هرچه دارودرخت در اطرافم بود چک کردم .

همسایه دیوار به دیوارمان درختچه شیطانی دارد که با گیاهان خواب آلود حیاط ما " دالی موشه " بازی می کند و من نمی دانستم چه درختچه ایی است و امروز ....

کلید که به در انداختم تمام وجودم از شعف به رقص در آمد باور نکردنی است ... باور نکردنی است همین نسیم نیم گرم بهاری در 24 ساعت درختچه شیطان را غرق در شکوفه کرد آنهم شکوفه های سپید سیب !

 

 

پست صبح را حذف نکردم چون حذف را در هیچ چیز نمی پسندم اما بی رنگش کردم چون برایم بی رنگ شده ...

 

باور کردنی نیست در این زمان کوتاه جان آماده درخت به بار نشست ، روح من چه ؟ روح من هم پذیرای تغییر هست ؟

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی زجام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت – از آن مِی که میباید – تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی بانسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

 

آنچنان برنامه ریزیها در اموراتمان ،  دقیق ظریف ، اصیل و مبتنی بر حسابگری های همه جانبه است که عنقریب  ، ازذوق  قالب تهی می کنیم  :

ثبت نام آزمون فراگیرکارشناسی ارشد از۲۶ /۱۲/۸۶ تا ۸/۱/۸۷ 

!!!!!!!

آقایان مفهوم آخرسال را می دانند ؟

آقایان مفهوم تعطیلات عید را می دانند ؟

آقایان می دانند که اگرچه ثبت نام اینتر نتی است اما باید جوشن بپوشیم و آخر سال به پستخانه برویم؟

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت 10:54  | 

سلام

واعجبا.... لیست یکی از گروه های انتخاباتی رو دیدم و از دیشب تو فکرم که یعنی به همین راحتی است که یه دانشمند برود در موضع سیاستمدار ( سیاستگذار ) بنشیند !! اصلا چرا یک دانشمند باید آرزومند نمایندگی مجلس باشد ! ؟

یکی از این  دوستان– با وجود علاقه و احترام خاصی که برایشان قائلم –  اصولا سیاسی بوده اما چنداسم دیگر چطور !!!!؟؟؟؟؟؟

هی تو فکر بودم که این مسیج از دوستی رسید لابد شما هم خوانده اید اما شاهد آنچنان از غیب رسید که خواستم مطرحش کنم :

 

دهقان فداکار پیر شده ، چوپان دروغگو عزیز شده ،شنگول و منگول گرگ شدن ،کوکب حوصله مهمون رو نداره ، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است ، حسنک گوسفند هاشو ول کرده و تو یه شرکت آبدارچی شده ، آرش کمانگیر معتاد شده،

شیرین ، خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی ، رستم و اسفندیار اسبهاشون رو فروختن موتور خریدن میرن کیف قاپی ... راستی چی به سر ِ ما ایرانی ها اومده ؟

 

 

حالا از دومطلب فوق نتیجه گیری کنید دیگه

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 13:13  | 

سلام

امروز  گربه ایی  را در حالی دیدم که نشسته و دست چپش را تا محاذات ( بشتابید بشتابید از اون لغتهاست !!! )  گوش چپ با لا آورده بود .

در اساطیر ژاپونی این حالت به عنوان خوشامد تلقی می شود و  به این فیگور اصطلاح ویژه ایی اتلاق می شود .

به نظرم رسید بد نیست داستان ارادت ژاپنی ها به گربه ها را بازگو کنم همش که نمی شود انتخابات سق بزنیم !! ر* سا * نه م*ل*ی به کفایت این موضوع را کفالت می کند !!! بله ماجرا از آنجا آغاز می شود که :

گربه ها از کره به ژاپن رفتند به این صورت که در کشتی های حامل خواربار که از کره عازم ژاپن بودند برای در امان ماندن خوراکی ها از شر موش ها ، در کشتی گربه نگه می داشتند .

بعضی از این گربه ها به دربار ژاپن پیش کش شدند و خانم های دربار دل و دینشان رفت ولیکن نکته بسیار بامزه ماجرا اینجاست که در آن زمان کسی که دارای پایه پنجم یا بالاتر در دربار نبود نمی توانست وارد اندرونی شود ، پس به این گربه ها ، پایه پنجم درباری دادند .

یعنی گربه نزار موشگیر کشتی خواربار ، رسید به مقام هم طراز دیوانسالاران و مزایایی داشتند که عوام نداشتند تازه هیچ حیوان دیگری هم نگهداری اش در دربار مجاز نبود!

 

 

نتیجه :

 1 – گربه یا یک رئیس د*و*ل*ت خدا باید برای آدم بخواهد از قدیم گفته اند :

شرط آمد ِ کار است نه دانستن کار ----- مهره چون نیک نشیند همه کس لیلاج است

2- ادامه مطلب غافلگیر کننده است ، بخوانید ……

 

 


ادامه مطلب
+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | دوشنبه 20 اسفند1386 ساعت 18:53  | 

سلام

 

در ماده 697 قانون مجازات اسلامی ، انتشار و پخش خبر دروغ به قصد تشویش اذهان عمومی جرم شمرده می شود و برای آن 2 سال مجازات تعیین شده .

پس :

جرمی تحت عنوان " نشر اکاذیب " نداریم .

جرمی به عنوان " تشویش اذهان عمومی "نداریم.

نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی جرم است .

از سویی می دانیم :

در تفسیر و مطالعه قانون باید به کلمات دقت داشته باشیم چراکه قانونگذار سخن لغو و بیهوده نمی گوید و از گزینش واژگانی که بکار می برد منظور معین و دقیقی دارد.

 

 

 

من کجا دیدم ؟... کجا بود ؟....اوه.... چند مورد هم هست ... آره... چی ؟ محکوم به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی ... هااااا؟!

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 12:40  | 

سلام

روز جهانی زن مبارک ! در کنار همه ما بانــوان تاثیـــر گذار زیادی بوده اند ، تن جملگی ایشان سلامت باد.

امروز ، صمیمانه آرزو می کنم روزی قوانین داخلی مان با بانوانمان مهربانتر باشد .آرزو می کنم مادری به تلافی اشتباه در انتخابش ، با جبردوری از فرزند  ، نقره داغ نشود.آرزو می کنم هیچ آدمی به ویژه هیچ زنی صرف جنسیت مورد تبیض قرار نگیرد . آرزو می کنم همه ما سر جای خودمان باشیم چه مرد چه زن !

آرزو که می شــود کرد مگر نه ؟!

 

 

پروین می گفت :

 

آب و رنگ از علم می بایست شرط بــرتــری

                                            با زمــــــــرد یاره و لعل بدخشانی نبود

سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهـــــرند

                                            گوهــر تابنده تنــها گوهـــر کـــانی نبود

از زر و زیور چه سود انجا که نادان است زن

                                            زیــور و زر پــرده پوش عیب نادانی نبود

عیبها را جامه پرهیــز پوشانده است و بس

                                             جامه عجب و هوی بهتر زعریانـی نبود

زن چو گنجورست وعفت گنج و حرص وآزدزد

                                              وای اگر آگـــه ز آییــن نگهبـــانی نبود

چشم و دل را پرده می بایست اما از عفاف

                                               چــادر پوسیـده بنیان مسلمانی نبود

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | شنبه 18 اسفند1386 ساعت 9:40  | 

سلام

شما که خواننده اینجا هستید می دونید که من جمعه ها آپ نمی کنم . جمعه اگه هرکی قابل بدونه اینجا رو با علاقه بهش اختصاص میدم .

متن زیر یک داستان بسیار موجز و با احساس ِ که سپهر عزیز ترجمه اش کرده باهم می خونیم :

 

پسرك، در حالي كه كه مرد بادكنك‌فروش را تعقيب مي‌كرد نمي‌توانست شگفتي خود را پنهان كند. آن‌چه كه موجب حيرت او شده بود اين بود كه اين تعداد بادكنك، كه حتي در خانه‌ي آن‌ها هم جا نمي‌شدند، چطور نمي‌توانستند مرد بادكنك‌فروش را از زمين بلند كنند؟ هر بار كه مرد براي استراحت توقف مي‌كرد او نيز متوقف مي‌شد و سپس به تعقيب ادامه مي‌داد. پس از طي مسافتي مرد متوجه شد كه پسرك در تعقيب اوست:

ـــ چي مي‌خواي پسر؟

پسر، در حالي كه سعي مي‌كرد تمام جرأت و شهامت خود را يك‌جا جمع كند به او نزديك شد:

ـــ عمو! من تا حالا بادكنك نداشتم.

مرد نگاهي به سراپاي او انداخت و پرسيد:

ـــ پول داري؟

ـــ تو عيد داشتم... تو عيد آينده هم حتماً پول دستم مي‌آد.

ـــ خيلي خب... پس عيد بيا، من عجله ندارم!

پسرك به آرامي سر خود را به زير انداخت و به عقب برگشت. چشم‌هايش، كه تا آن لحظه آن‌ها را از بادكنك‌ها جدا نكرده بود، از اشك خيس شده بودند و پاهايش ياراي حركت نداشتند. در حالي كه هنوز چند قدمي دور نشده بود، وقتي كه ناخودآگاه سرش را چرخاند تا براي آخرين بار نگاهي به بادكنك‌ها بياندازد، صحنه‌ا‌ي باور نكردني را ديد. بادكنك‌ها از دست مرد بادكنك‌فروش رها شده و در لابه‌لاي شاخ و برگ درخت بزرگ كنار پياده‌رو گير افتاده بودند. پسرك در حالي كه با اشتياق و هيجان مشغول تماشاي اين صحنه بود صداي مرد را شنيد:

ـــ آهاي پسر! اگه بتوني بادكنك‌ها رو از لاي شاخه‌ها دربياري يكيشون رو مي‌دم به خودت.

پيشنهاد مرد بادكنك‌فروش عقل از سر پسر برده بود. دوان دوان خود را به درخت رساند، با عجله كفش‌هايش را از پا درآورد و به طرفي پرت كرد و به‌سرعت مشغول بالا رفتن از درخت شد. ذره ذره به هدف نزديك مي‌شد و هيجاني كه وجودش را فراگرفته بود مانع از آن مي‌شد كه سوزش ناشي از زخم‌هايي كه بر اثر ساييده شدن پاهايش به پوست درخت به وجود آمده بودند را احساس كند. وقتي كه به بادكنك‌ها رسيد براي چند لحظه محو تماشاي آن‌ها شد. سپس شروع به باز كردن طناب پيچيده شده به شاخه كرد و آن‌ها را به مرد داد. اما يكي از بادكنك‌ها از بقيه جدا شده و به شدت در لابه‌لاي شاخه‌ها گير كرده بود. پسرك مي‌دانست كه جدا كردن آن از شاخ و برگ درخت حتماً موجب تركيدنش مي‌شد، پس آن را رها كرد و از درخت پايين آمد و رو به مرد كرد:

ـــ  خب... حالا كدوم بادكنك رو كه مي‌خواي به من بدي؟

مرد در حالي كه با پشت دست بيني خود را پاك مي‌كرد گفت:

ـــ بادكنك تو همونيه كه لاي درخت گير كرده... اگه ميخواي برو برش دار.

پسرك اين بار حتي نتوانست روي دو پا بايستد و در كنار پياده رو روي زمين نشست. وقتي كه بادكنك‌فروش كاملاً دور شد، در حالي كه چشم به بادكنك روي درخت دوخته بود، زير لب زمزمه كرد:

ـــ باشه... باشه... حتي اگر روي درخت هم باشه، به هر حال من ديگه يه بادكنك دارم...

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | جمعه 17 اسفند1386 ساعت 9:34  | 

سلام

یونانیان قدیم عقیده داشتند که هر ادمی عددی مربوط به اسم خود دارد که آن را تا پایان عمر حمل می کند. انها معتقد بودند که از حروف الفبا برای عدد نویسی هم می توان استفاده کرد .

یکی از معروفترین این نام خوانی ها را به عنوان سرگرمی آخر هفته تقدیمتان می کنم .

اسمتان را به لاتین بنویسید .

سپس مجموع اعداد اسمتان راحساب کنید .

اگر چند رقمی شد ، دوباره جمع کنید تا به عددی بین 1 تا 9 برسید .

خوب .... با کلید مقایسه کنید.

 

کلید

عدد 1  : هوش ، ذکاوت و توانایی استدلال منطقی

عدد 2  : طبیعت آرام حساس و بذله گو

عدد 3 :  فردی مبتکر و خلاق

عدد 4 : عادل

عدد 5 : ازدواج

عدد 6 : انسان کامل

عدد 7 : خوش شانس

عدد 8 : دوستان خوبی داشتن

عدد 9 ثروت و فراوانی

 

 

G

F

E

D

C

B

A

7

6

5

4

3

2

1

N

M

L

K

J

I

H

14

13

12

11

10

9

8

U

T

S

R

Q

P

O

21

20

19

18

17

16

15

 

 

Z

Y

X

W

V

 

 

26